نظريه تكامل ، محصول عقل سليم (خرد و درايت ) و يك فرضيه ساده است .
· عقل سليم به ما مي گويد ، موجودات زنده اي كه در يك دسته يا گونه قرار مي گيرند ، دگرگوني و تنوع طبيعي از خود نشان مي دهند . برخي بلندتريا كوتاهترند ، بعضي ها خوش آوازتريا بد صدا ترند ، در برابر خشكسالي يا پرآبي (طغيان آب ) مقاومند و ..... .
· عقل سليم (شعور و ادراك تجربي يا شهودي ) به ما مي گويد اين دگرگوني و تنوع ، پديد آورنده ي تفاوتي است كه طبق آن هر كدام از اين موجودات موفق به اداره زندگي خود مي شود ، و آن اين است كه كدام يك بيشترين زاد و ولد را داراست .
· عقل سليم به ما مي گويد كه گياهان و حيوانات بارآور ( زاد و ولد كننده ) مي توانند به منظور ايجاد گونه هاي جديد ، از ميان تنوع و دگرگوني هاي طبيعي دست به انتخاب بزنند .
· فرضيه اين است كه انتخاب و گزينشي كه با ابزار و وسايل طبيعي صورت مي گيرد ، با اختصاص زمان و محيط درست و حقيقي ، سپس رشد و پيدايش گونه هاي جديد مي شود . اين فرضيه براي نخستين بار توسط چالز داروين و آلفرد راسل والاس حدود 150 سال پيش كشف و بوضوح بيان شد . ( براي اطلاعات بيشتر مي توانيد به متوني كه در باره تكامل هستند مراجعه نماييد) .
علم تمام اين نكات را تاييد و تثبيت مي كند : زيست شناسان دريافته اند كه حيات امروزي بر روي كره زمين دقيقا چنان عمل مي كند كه گويا نظريه تكامل درست بوده است .انها در پي تشريح و تفصيل هرچه بيشتر اين فرضيه مي باشند – با تبديل آن به چهار چوبي از نظرات و ايده ها ، يا به نظريه علمي – و نظريه نيز رفته رفته در حال سازگاري كامل با شواهد است . زيست شناسان ، امروزه حرفه و كارشان را با اطمينان بيشتري حول و حوش نظريه تكامل زيست محيطي ، عملي مي كنند .
( اطلاعات بيشتر در اين زمينه در سايت در باره زيست شناسي www. biology . About.comوجود دارد )
توجه كنيد كه اين نظريه راجع به اين مي باشد كه چگونه گونه هاي جديد رشد و پرورش مي يابند ، نه اينكه چگونه در نخستين مكان بوجود آمد . پرسش در مورد اصل و پيدايش حيات ، جزء نظريه تكامل نيست .
جاييكه زمين شناسي با تكامل يا (تحول تدريجي ) موافق و سازگار است :
زمين شناسي حائز اهميت است زير شواهد و مداركي را بدست مي دهد كه وابسته به نظريه تكامل است :
· لايه هاي سنگي كه يكي بر روي ديگري قرار مي گيرند ، در كل ده ها كيلومتر ضخامت دارند . حجم مطلق يا (صرف ) سنگهايي كه در پوسته زمين آشكار شده اند يا ( مشاهده شده اند ) نشانگر قدمت بسيار زياد زمين است ، زيرا اين سنگها و صخره ها بسيار به كندي تشكيل مي شوند . فن مدرن و امروزي تاريخ گذاري ، اين بينش و فراست قرن هيجدهم را تاييد مي كند .
· فسيلها بنابر توالي و تسلسل ثابتي در ان توده سنگي ظاهر مي شوند – بطوريكه همواره فسيل تريلوبيتها يا ( سه لپي ها مربوط به عصر ديرين شناسي ) در زير فسيل دايناسورها ، و فسيل دايناسورها نيز در زير فسيل اسبها قرار مي گيرد . تاريخ حيات ، داستاني ثابت و بسيار طولاني است ، داستاني كه از قرن نوزدهم ميلادي تحت بررسي و مطالعه قرار گرفته است .
· الگوي تغييرات در گونه هاي فسيلي – يعني تحول و تكامل تدريجي آنها در طول زمان – با ترتيب و قرار گيري گونه هاي زنده ، كاملا سازگار است . موجودات زنده ي امروزي ، سرشاخه هاي در حال رشد يك درخت حيات هستند كه ميلياردها سال است كه وجو دارد . اين نتيجه و پي آمد با جزييات مولكولي يا بصورت بسيار تفصيلي ثمره پژوهشهاي ژنتيكي قرن بيستم مي باشد . از آنجا كه شواهد نشان مي دهد كه حيات بر روي زمين اكنون و هميشه چنان در جريان بوده است كه دقيقا گويي تكامل و تحول تدريجي بوده است ، از اينرو زيست شناسان و زمين شناسان به ادامه پژوهششان و تدريس آن در مدارس مطمئن و دلگرمند بنابراين آنها از شاغلين در زمينه هاي فيزيك ، شيمي ، زبانشناسي ، نجوم و يا ديگر شاخه هاي علوم ، مجزا و متفاوت نيستند .
زيست شناسي و زمين شناسي تقويت كننده و مكمل يكديگرند
زيست شناسي چيزهايي را به ما مي نماياند كه زمين شناسي نمي تواند و يا برعكس . اين قضيه در زمينه ي تكامل بوسيله ي دو نوع مدرك و شاهدي كه هر دوي اين علوم ارائه مي دهند ، قوت مي گيرد .
زمين شناسي ، تاريخي را كه زمينه ساز و اساس زمان كنوني است را مستند مي كند . استراليا را در نظر بگيريد ، سرزميني مملو از جانوران و گياهان عجيب و غريب كه ارتباطات كم و دوري با نقاط ديگر دارد . پيشينه ي فسيلهاي گونه هاي استراليايي به حدود 200 ميليون سال قبل بر مي گردد . در عين حال نيز از انواع مشابه و همانند گونه هاي فسيلي آفريقاي جنوبي ، آمريكاي جنوبي ، قطب جنوب و هندوستان وجود دارند . شواهد زمين شناسي گوياي اين است كه اين سرزمينهاي دور در ان زمان همگي يك قاره به نام گندوانا بوده اند . با تفكيك و تجزيه گندوانا ، فسيلهاي موجود در هر يك از قسمتهاي تفكيك شده ، نشان مي دهد كه گياهان و جانوران به راههاي گوناگون و مجزايي ، رشد و نمو يافته اند .
در سرزمين مجزا شده ي استراليا ، آنها بصورت كانگروها ، اوكاليپتوسها و ديگر موجودات زنده اي كه امروزه مي شناسيم ، پرورش يافتند ، در حاليكه همينها در نقاط ديگر كاملا ناپديد شدند .
زيست شناسي فرآيندهايي را ملاك و مدرك قرار مي دهد كه گونه هاي امروزي را مانند آنچه گذشته بود ، تشكيل مي دهند . گال يا (مرغ دريايي ماهي خوار ) يك " گونه گروهي (طوق دار ) " معروف را در نظر بگبريد ، در غرب سيبري اين مرغان دريايي از آنچه كه در شرق سيبري هستند ، كوچكتر و تيره ترند ، ولي باز با اين حال ، مي توانند با هم جفتگيري كنند . . هر چه بيشتر به طرف غرب پيش مي رويم آنها تيره تر و كوچكتر و هر چه به سمت شرق مي رويم ، سفيد و بزرگتر مي شوند . اما مرغان دريايي تمام نقاط مي توانند با همسايگانشان جفت گيري كنند . طرف ديگر كره ي زمين ، در انگلستان ، مرغان سفيد و تيره ، گونه هاي مجزايي را تشكيل مي دهند ، نوع سفيد آنها ، مرغ ماهي خوار است در حاليكه گونه ي تيره ي آن معروف به مرغ پشت سياه است و اين دو گونه با هم جفت گيري نكرده و مجزا هستند .
نظريه تكامل و دين
بررسي و مطالعه در زمينه ي نظريه تكامل با مفاهيم مهم و اساسي ديني مانند : راه درست زيستن ، خوب و بد ، عدالت و بخشش ماهيت روحبخش دلهايمان است ، حقيقت سنت يا ( سنت گرايي ) ، قوانين موجود براي استفاده از جهاني كه در اختيار داريم و ..... ، برخورد و ارتباطي ندارد . همچنين ، مطالعه و بررسي دين به طرف چيزهايي كه زيست شناسان و زمين شناسان مطالعه مي كنند مانند : الگوهاي ارگانيسمهاي موجود در فضا و زمان ، فعل و انفعالات قاره اي و آب و هوايي ، مسائل خلاف قاعده و غير متعارف و عيب و نقصهاي موجود در ارگانيسمها كه از تاريخ كهنشان پرده بر مي دارد ، و رشد و نمو درخت حيات ، معطوف و متوجه نمي شود . علم و دين ، دو قلمرو جداگانه با اهداف و مقاصد متفاوتي هستند ( اما هر دو مي توانند با همديگر در يك ذهن كنجكاو و جستجوگر به حيات خود ادامه دهند ، ( براي اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به سنگها در مقابل علائم )
ترجمه شده از مقالات موجود در سايت : www. Geology . about .com
انسانها بر مبنای تفاوتشان-پیشرفت و ترقی میکنند. با این وجود تفاوتها تنها منبع پیشرفت به حساب نمیآیند بلکه همچنین منبع تبعیض میباشند.
جوامع مدرن جوامعی هستند که چندین هویت گوناگون در داخل آنها زندگی میکنند. مبنای این هویتها ممکن است نژاد یا مذهب، قویت یا ملیت، زبان یا جغرافیا باشد. این هویتهای گوناگون ممکن است از مردم بومی قدیمی که حال و گذشته خود را با تعریف کردهاند و زبانهای متفاوت از زبان ملی را احیا کردهاند به وجود آمده باشد، مانند مردم سامی نروژ یا باسکها در فرانسه. یا ممکن است این هویتها از ورود گروههای جدیدی که در داخل مرزهای قدیمی کشور، اقلیتهای جدید را به وجود آوردهاند به وجود آمده باشند. تازه واردانی که نه تنها نیروی کار و مهارتهایشان را بلکه همچنین تصورات ذهنی و ادراک از خویشتن را که ممکن است متفاوت از تصورات ذهنی و ادراک از خویشتن کشوری باشد که انتخاب کردهاند را با خود میآورند، به همین دلیل آنها به جای اینکه در دیگ بزرگ ذوب فرهنگ ملی جذب شوند خواستار این هستند تا به عنوان گروهی متفاوت پذیرفته شوند.
جهانی شدن و مهاجرت همزمان میتواند افراد را از سلطه جغرافیا خارج کرده و به انحای مختلف موجب غنای بیشتر جوامع گردد. در واقع فرهنگها غیر منعطف نیستند بلکه ظروفی هستند که از مجاری مختلف تغذیه میشوند و از منابع مختلف تاثیر میپذیرند.
این مسئله که در صورت دخالت دولتها در برنامههای وسیع سیاسی به منظور تشکیل یک جامعه متجانس با شهروندانی که از گذشتههای مشترک و زبانی مشترک برخوردارند. آموزش و پرورش به یک مسئولیت و وظیفهی دولتی تبدیل خواهد شد یک واقعیت تاریخی است. به همین نحو دولتهای بسیاری کوشیدهاند تا نوعی تجانس مذهبی را تحمیل نمایند و گاهی اوقات از طریق گفت و گوهای اجباری یا اخراج اتباع دارای مذاهب متفاوت با این هدف نائل آمدهاند. مخرج مشترک تمامی این تلاشها اغلب ملتسازی بوده است. در داخل همه کشورها سیستمهای آموزشی به منظور شکل دادن به هویتها و پرورش افراد وفادار به نظام سیاسی برنامه ریزی میشوند و ساخت مییابند، البته مدارس همچنین به میدان جنگی برای گروههای دارای اهداف گوناگون و مقاصد متضاد تبدیل شده است. در طول سالهای اخیر امکان چنین مخالفتها و چنین برخوردهایی در بافت هویتهای قومی تازه ساختار یافته یا جدیداً تحکیم شده افزایش یافته است. زیرا اولاً مرزهای جدید تعارضات قدیم را از بین نبرده است، برای نمونه سقوط کمونیسم و انحلال دولتهای قدیمی نت تنها در داخل اتحاد جماهیر شوروی سابق بلکه همچنین یوگسلاوی، موجب بروز جنگهایی بر مبنای حق برخورداری ملی، قومی و فرهنگی برای تعیین سرنوشت (خود مختاری) شده است. در ثانی در دنیای در حال توسعه، دولتهای جدید با تنشهای داخلی روبهرو هستند که دلیل آن مرزهایی است که قدرتهای استعماری تعیین کردهاند و با مرزهای قبیلهایی، قومی و زبانی و مذهبی همخوانی ندارند. اغلب این تنشها به صورت تعارضات خونین بروز کرده است. این تصور که وجود مدارس دولتی یک نیروی وحدت بخش است، همیشه در مستعمرات پیشین به درستی درک نشده است. بنابراین طرفدارانی به لحاظ قومی یا فرهنگی برانگیخته شدهاند و در حمایت از ادعاهای متعارض داخلی بسیج شدهاند. لذا بسیاری از کشورهای در حال توسعه در آفریقا و همچنین در جنوب شرقی آسیا به طور مداوم با چالشهای تنوع قومی و فرهنگی روبهرو هستند. علاوه بر این بسیاری از کشورهایی که اخیراً تشکیل شدهاند، کاملاً درگیر چالش ملتسازی و در همان حال جلوگیری از تعارضات بالقوهی قومی هستند. در نتیجه این کشورها باید بین پذیرش اثرات متفاوت فرهنگی، و یا بنیان گذاشتن یک چهار چوب یک پارچه مشترک از ارزشها، سمبلها و اهداف برای توسعه کشور نوعی تعادل برقرار نماید.
در سال 1983 گروههای اقلیت مخالف در 41 کشور به خشونت روی آوردند، در حالی که در 1996 تعداد تعرضات سیاسی خشونت آمیز با منشاء قومی 74 مورد افزایش یافت. در واقع بیشتر کمکشهای مسلحانه عمدهی کنونی در داخل و نه بین کشورها اتفاق میافتد. جهانی شدن خود از یک جنبهی جغرافیایی بارز برخوردار است، افراد انسانی به گونهای مهاجرت میکنند که قبلاً در تاریخ بشر هیچ گاه اتفاق نیفتاده است. تعداد کسانی که خارج از محل تولدشان زندگی میکنند از 70 میلیون در 30 سال پیش به 185 میلیون در حال حاضر افزایش یافته است. این افراد نه تنها فرصتهایی برای شکوفایی خود پیدا میکنند بلکه همچنین اغلب به تنشهای اجتماع، فشار سیاسی و احساسات قومی دامن میزنند. کشورهای معین که در اصل به عنوان جوامع مهاجر تشکیل شدهاند، اکنون شاهد نقض روند کلی به سوی عدم تبعیض میباشند. بنابراین گاهی ادعا میشود که دولت ملت با جمعیت متجانس که منطبق با واحد جغرافیایی باشد بیشتر یک استثنا است تا یک قاعده. کشورها از این ترس حرف به میان میآورند که جوامع چند قومیتی و چند فرهنگی جدید و قدیم، ضرورتاً به یک دیگ ذوب کننده تبدیل نمیشوند و در عوض ممکن است موجب اصطکاک و تنش شوند که میتوانند به فروپاشی اجتماعی منجر شود. در این میان بافت آموزش و پرورش هم به عنوان نوعی درمان و التیام بخش و هم به عنوان موسسهای برای آموزش چگونگی با هم زیستن به مردم محسوب میشود. با این وجود آموزش و پرورش خود یک حوضهی متمرکز سیاسی است و باعث تعارضاتی میشود. البته مهم این است که این تنوع جدید را تنها به عنوان یک مشکل یا دردسر تلقی نکنیم زیرا تنوع فرهنگی همچنین توان وسعت بخشیدن به درک تنوع انسانی و افزایش احتمال غنا و خلاقیت فرهنگی را دارد.
در اینجا عمدهترین مسائل آموزشی که جوامع چند قومیتی و چند فرهنگی باید به آن بپردازند را مورد بحث قرار میدهیم؛- این مسئله آنقدر اهمیت دارد که موسسهی بینالمللی برنامهریزی آموزشی (iicp) چهلمین سالگرد تاسیس خود را به این موضوع اختصاص داده است.-
بحث اول این است که روندها، گرایشها و نیروهای دستاندرکار کدامها هستند؟ پویایی جمعیت جهانی شدن چیست؟ چه چیزی ترکیب قومی و تنوع فرهنگی کشورهای جهان را تعیین میکند؟ تغییرات مردمنگاری چگونه عواطف و ایدئولوژیهای عمومی را تغییر میدهد و اثرات آن کدام است؟ بحث دوم به کند و کاو در مورد اثرات بالقوهی سیستمهای آموزشی بر روابط قومی و تنوع فرهنگی مربوط میشود. آیا سیستمهای آموزش به افراد برای زندگی مسالمت آمیز با یکدیگر کمک میکند و یا باعث تشدید کشمکشها خواهد شد؟ چهارچوبهای کلی بینالمللی در مورد حقوق بشر چگونه با حقوق ویژه اقلیتهای قومی و یا گروههای مذهبی هماهنگ میشود؟ چه تعارضی ممکن است بین حق اقلیتها برای خود مختاری(تعیین سرنوشت) و حق دولتها برای سازماندادن بر سیستمهای آموزشی خاص خود و طلب اطاعت و وفاداری از شهروندانی که مورد حمایت دولت هستند بروز کند؟ تعادل بین حقوق گروهها و حقوق افراد چگونه باید برقرار شود؟ بر طبق منشور سازمان ملل "تمام افراد از حق تعیین سرنوشت برخوردارند" اما اصطلاح ((افراد)) هنوز تعریف نشده باقی مانده است. بحث سوم این است که با تنوع قومی و فرهنگی چگونه باید برخورد شود؟
در این سه مدل معرفی شده است: 1- مدل یکپارچگی؛ بر اساس این مدل دانشآموز در یک سیستم آموزشی عمومی ثبتنام میکنند و شایستگی افراد، تعیین کنندهی آینده فردی آنها میباشد، مانند فرانسه. 2- مدل چند فرهنگی؛ تفاوتهای گروههای فرهنگی متنوع و گوناگون – هم افراد بومی و هم اقلیتهای مهاجر – در داخل سیستم یکپارچه به لحاظ زبان آموزش لحاظ شده و محتوی درسی مسائل قومی را توسعه میدهند مانند، کانادا و مکزیک. 3- مدل متوازی؛ بر اساس این مدل بخشهای مختلف از این سیستم آموزشی چنان طراحی میشود که موافق سلیقه گروههای قومی وزبانی مختلف باشد، مانند کامرون.
در این میان، ویژگیهای خاص هر یک از این سیستمها، مشکلات پیش روی آنها و تنشهایی که بوجود میآورند باید مورد بحث قرار بگیرند. صرف نظر از سازمان و سیستم آموزش، بایستی تعدادی از چالشهای ساختار و برجسته و خاص در داخل محیط کنونی جهانی/ملی مورد رسیدگی قرار گیرد و این کار را به صورت مداوم بایستی سیاستگذاران و برنامهریزان انجام دهند.
یکی از مهمترین مسائلی که سیاستگذاران و برنامهریزان در یک بافت چند قومیتی و چند فرهنگی باید مورد توجه قرار دهند، مسئله محتوای آموزشی میباشد. سوال اصلی این است که آیا باید برای همه دانشآموزان یک محتوای آموزشی مشترک ارائه شود یا این که مجالی برای ویژه کردن و طراحی خاص محتوای آموزشی متناسب با گروههای مختلف قومی در داخل یک مدرسه، شهر، استان و کشور وجود داشته باشد؟ علاوه بر این ممکن است محتوای آموزشی به طور همزمان به منظور دربرگرفتن تفاوتهای فرهنگی و در همانحال به چالش کشیدن کلیشههای عمومی تدوین و تدریس شود. برنامه درسی را میتوان از طریق ذینفعها و گروههای اجتماعی با هدایت مرکز طراحی نمود و یا میتوان آن را به مقامات محلی و مدارس تحت یک چهارچوب کلی تفویض نمود. مسئلهی دومی که باید برنامهریزان و سیاستگذاران با آن بپردازند وضعیت زبانهای آموزش و تدریس میباشد امتیازات نسبی مستعرق کردن اقلیتها در زبان اکثریت در مقایسه با تدریس آن به عنوان زبان دوم چیست؟ تصمیمگیری در مورد چنین مسائلی معمولاً در حوزههای وسیع سیاسی صورت میگیرد، اما هر تصمیمی که اتخاذ شود امکانات یادگیری و میزان و سطوح موفقیت تحصیلی دانشآموزان را تحت تاثیر قرار خواهد داد. بنابراین این تصمیمات بر تساوی فرصتهای آموزشی برابری بازار کار و تنوع فرهنگی و هویت اثر گذار خواهد بود.
سومین مسئله سیاستگذاران و برنامهریزان، تربیت معلم میباشد. تربیت یا بازآموزی معلمان به چه صورت است؟ معلمان تا چه اندازه و با چه شیوهای از تنوع فرهنگی و سبکهای یادگیری مختلف آگاهی دارند؟ به عبارت دیگر معلمان چگونه برای تدریس در محیطی آماده میشوند که بسیار با محیطی که خود زمانی آموزش دیدهاند،